خمیر بازی
نمیدونم چرا دیگه مثل قبل حوصله مطلب گذاشتن ندارم شایدم به خاطر وضعیتم بی حوصله شدم 
چند وقته میخوام این مطلب رو بذارم اما اصلا حسش نبود
چند هفته پیش ازمون خمیر مجسمه خواستی اما کلا برای هر چیزی هم که خودت خیلی مشتاقی یکی دو روز بیشتر ذوق نداری بعدش دیگه میره جز وسیله های بی استفاده تا اینکه شاید بعد یه مدت یه بار دیگه سراغش بری
خمیر مجسمه ای که خریدی هم همینطور تا دو روز از خودت جداش نکردی الان حتی نمیگی کجاس و سراغشم نمیری 
روز اول چندتا چیز باهاش درست کردی که عکساشو برات میذارم 

این مثلا یه آدمه اما نمیدونم دستهاش کجاس 

اینم به گفته خودت یه پرنده اس 

این مثلا پروانه اس اما نمیدونم چه شباهتی به پروانه داره 

اینم گفتی همبرگره(البته فکر کنم منظورت ساندویچ همبرگره) 

و در آخر آدم فضایی
(اینو بهتر از بقیه درست کردی) 
کلاس زبانم ثبت نامت کردیم که خودت دوست داشتی بری آخه بعضیها میگن برای سن تو زوده ولی خودت علاقه داشتی که بری
تا حالا دو جلسه اش تشکیل شده(روزای 3شنبه و 4 شنبه ساعت 5 تا 6 کلاس زبان داری)
کلاس قرآنتم روزای یکشنبه و 4 شنبه ساعت 3:30 تا 5 که روزای چهارشنبه کار تو سخت میشه از ساعت 3:30 تا 6 کلاس داری
دوسنت نداشتم اینجور پشت سر هم باشه و تو خسته بشی اما دیگه شد 

اینم کتاب زبانت
خیلی وقتها تو خونه تشک و کوسن مبلها همینطور پشتی ها رو جمع میکنی و باهاشون خونه درست میکنی

این یه نمونه اشه
بعضی وقتها همش میری زیرشون و بیرون نمیای میگی اینجا خونمه 
تو عکس بالا خودت تو خونه ات بودی
نمایی از خودت تو خونت 

نمیدونم چطور اون زیر خفه نمیشی 
چند وقت پیش یه شب رفتیم خونه بابام برگشتنی تو ماشین خوابت برد اونم چه شکلی 

تا رسیدیم تو اینجوری خوابیده بودی
البته چندبار خواستیم جا به جات کنیم خودت نذاشتی
عزیز دلم با وجود تو و شیطنتهات زندگی ما رنگ و بوی خاصی داره
ممنون از بودنت



خمیر بازی 


